سفارش تبلیغ
صبا
.

پراکنده های ذهنی قبل از زیارت!

جمعه 92 شهریور 22 ساعت 11:56 عصر

 

" بسم رب الشهدا والصدیقین "

ثبت نام کاروان اربعین - نجف تا کربلا

کاروان پیاده روی اربعین از نجف اشرف تا کربلای معلی

میزبان: حرم مطهر شهدای گمنام "کهف الشهدا"

(ویژه برادران تهرانی)

سایت ثبت نام : www.kahf.karbalaeian.com   

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

بسم رب المهدی(عج)

اول از همه باید درباره این تبلیغ توضیح بدم که : همه چی واضحه دیگه ! هرکی دلش هوای پیاده روی واسه دیدن ارباب رو کرده ، میتونه مهمون خادمای کهف الشهدا باشه ...البته با شرایط خاص خودش!!!
و اینکه چرا این رو به عنوان پیش متن گذاشتم و پست ثابتش نکردم ، واسه اینه که بگم ؛ هنوزم حرف آقا روح الله(ره) همونه : " بسیج میقات پابرهنگان و معراج اندیشه اسلامی است ... " حتی اگه تو بسیج بهمون تهمت دزد و... بزنن! البته که بمــــاند بقیــــه اش ...

 

مــــــــی کشــــی مرا حســــــــــــــــــــین(ع) ...

حقیقتا بگم که خودم هم بدجور موندم تو این طلبیده شدن و نشدن ! از اون پس زدن و از این پیش کشیدن! یا به قول عُــرفا "خوف و رجا "ی دیدن کربلای ارباب ...

نه به اون نامه ی بی دعوت کاروان(خیلی نامردیه که بگم بی دعوت!) ؛ که احسان لقمانی آورد جلو در خونمون و صاف صاف تو چشام نگاه کرد و گفت : پول کاروانت رو هم دادم ، هر وقت داشتی بهم برگردون ... فقط تورو خدا برو زود گذرنامه ات رو بگیر!(البته دوستانی که به گردن این حقیر،حق برادری دارن می دونن که این تورو خدا واسه چی بوده!!) بالاخره ، قسمت...
نه به اون تنبلی های خودم واسه گرفتن گذرنامه و هر روز دیر رفتن سمت نظام وظیفه! با اون پلیس بازی ها و توریه ها ... واسه اینکه مثلا نمی خواستم کسی بفهمه دارم میرم کربلا...(ناگفته نمونه که داداشمون ، مثل همیشه گیج بازی در آورد و به ما کامل توضیح نداد که باید وثیقه محضری داشته باشیم و 500 تومن پول نقد بذاریم و بریم محضر خونه و اینها!) که در نهایت منتهی شد به طولانی شدن روند اداری کارها و کشیده شدن به اردوی طرح ولایت بسیج دانش آموزی (که قولش رو از دو ماه پیش داده بودم) و نیمه کار موندن روند دریافت گذرنامه و تنگ شدن زمان برای تحویل گذرنامه جهت اخذ ویزا توسط کاروان!!!! (قسمت!)
نه به اون افسر ... ؛ که بعد سه روز دوندگی تو نظام وظیقه و کلی ساعت صف واستادن واسه یه سوال ، الکی به ما گفت : نامه تو فردا میدم گذرنامه و منم فردا ساعت 7 صبح باید با بچه ها می رفتم اردوی رامسر ! در حالیکه من اصلا با گذرنامه کار نداشتم و باید همون روز یه راست می رفتم پلیس +10 ! و همون روز کارم تموم بود و اون افسر ... قسمت!
نه به اون ارسال مدارک من به رامسر ! که من برم از طریق پلیس+10 رامسر اقدام کنم(که اونم نشد!) و کل مربیای اردوگاه و کلی از دانش آموزاش بفهمن که من قراره برم کربلا و تو یادواره شهدای اردو سنگ تموم بذارن ! کار به جایی رسید که یکی از بچه های مناطق دیگه ، وقتی که دید من دیگه ناامید شدم ، اومد بهم گفت : آقا من دلم روشنه ، تو میری کربلا و من بازم باورم نمیشد ...
نه به اون گذرنامه ای که وقتی از رامسر اومدیم و اقدام کردیم ، دو روزه اومد !!(که بدون پارتی،واقعا امر عجیبیه) و منم صبح روزی که با احسان قرار بود کد گذرنامه رو بدیم به کاروان واسه ویزا ، با مجید و مبین رفتیم گلزار شهدا و بالاسر قبر آقا مازیار و قسم دادن که نکنه آقامون نگاهمون نکنه . . . قسمت!
نه به اون کد گذرنامه ای که بعد گلزار از اداره گذرنامه(با کلی پلیس بازی - که مثلا مجید و مبین نفهمن ما داریم می ریم کربلا) گرفتیم و در حین اینکه خیلی خوشحال داشتیم به کاروان زنگ می زدیم ، من با خنده به احسان گفتم : چه حالی میده بگه لیست ویزا رو رد کردیم و این بنده خدا نمی تونه دیگه بیاد و ما جاش جایگزین کردیم و فقط شما میتونی بری ... و دقیقا هم همین شد و من هم خندیدم ... قسمت!
نه به اون نا امیدی و آوارگی ! که کل دنیا رو سرم خراب شد و اون حرفا(بی آبرویی ها)یی که پابرهنه ی گمنام زد! ؛ 

که آقا جونم ! تو که قرار بود منو نطلبی ، چرا دعوتنامه رو فرستادی دم خونمون ؟  می خوای بگی من کثیفم ؟! چرا اینهمه منو کشوندی اینور و اون ور و امیدوارم کردی ...؟!
(هر چن که تو خیلی آقاتر از این حرفایی که به این نوکر گناهکارت این حرف رو بزنی) 

نه ! به هیچ کدوم از این اتفاق هایی که می خواست بهم بگه ؛ 

دل تو بده من ، برو به وظیفه ات عمل کن...

به اون طلبیده شدنی که ، همه ی بچه ها فهمیدن و تازه مجید و حسین هم به کاروان اضافه شدن و خیلی خوشگل تر از من و زود تر از من هم ، خودشون رو رسوندند به آقا ...
به اینکه اگه بنا باشه بری ، میری و اگه هم بنا نباشه بری ، نمی ری! باید ببرنت ...
به اون اولین نگاهی که می خوام به گنبد آقا قمر بنی هاشم کنم و بهش بگم :
آقاجونم !
یادته دو سالم بود ، مریض شدم ، هیچ جوره خوب نشدم ، مادرم منو سقّا کرد و اونوقت خوب شدم...
آقا جونم !
یادته اولین اشکی که واسه ارباب ریختم ، صبح تاسوعا بود و به قول قدیمی ها ، روز اباالفضل(ع) ...
 
می خوام بدونم ؛
آقا جونم !
منو به چی طلبیدی ؟
به گناهام ؟ یا به نمازم ؟ یا به عزاداری هام ؟ یا مثلاً به کارهایی که دارم می کنم ؟یا به وظیفه هایی که عمل نکردم؟یا به مسئولیت هایی که از زیرش شونه خالی کردم؟
آقا منو به چی دعوتم کردی؟ اونم اینجوری...جون به لبم کردی آقاجون...باهام چیکارداری؟
 

به خدا وقتی اولین بار ردم کردی ، همش با خودم می گفتم : نکنه آقام گناهامو فهمیده باشه و با این کارش به روم زده باشه ؟ نکنه جلو آقام بی آبرو شده باشم ؟ نکنه می خواد منو ببره کربلا و باهام اتمام حجت کنه ...؟ نکنه می خواد بعد کربلا ردم کنه ... ؟

آقا جان ،
به قول استاد روضه های جگر سوز،سید حسین مؤمنی؛تمام حرف دلم با تو همینه...
عبــــاس(ع) جان ... دلم و می آرم ، می اندازم تو حرمت ... اگه درستش کردی ... که کردی !
اگر نه ... می رم تو حرم داداشت حســــین(ع) ...وامیستم و گلایه تو به . . .

یارب الحسین(ع) ، بحق الحسین(ع) ، إشف صدر الحسین(ع) ، بظهور الحجه(عج) ...
لطفاً حلالم کنید!

"نسأل الله منازل الشهدا"

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ز.خ : باور کنید اینطور نیست که هیچ حرفی جز دردودل کربلا نداشته باشم ! به خدا واسه سوریه کلی حرف دارم ! کثیف کاری شورای شهر حالم رو به هم زده ! شوت زدن فعالین تشکیلاتی داره عذابم می ده ! رفاقت های بی مبنا و برادری های به ظاهر با معرفت دوستان(!) بدجور ذهنم رو مشغول کرده... ولی انصافا دستم به نوشتن نمیره ؛ این هم به حساب حاجات سفر کربلایم ... انشاءالله که حاجت روا شوم!




  • کلمات کلیدی :
  • به دست : پابرهنه ی دانشجو... | نظرهای شما [ نظر]


    کل یادداشت های این وبلاگ

    زندگی با چشمان بسته !
    پراکنده های ذهنی قبل از زیارت!
    نامرتب هایی برای نوشته شدن ...
    [عناوین آرشیوشده]