سفارش تبلیغ
صبا
.

روزه ی خواری !؟

جمعه 87 مهر 5 ساعت 6:10 عصر

حالم گرفته است ...

از روزه خواری !
می فهمی چی می گم ؟
روزه خواری ! یعنی روزه ی خواری !

- - - -
ز.خ : برو بابا تو هم حالت خوشه ها ...

همین
والسلام !
یا زهرا (س)



  • کلمات کلیدی : افکار نوشته ...
  • به دست : پابرهنه ی دانشجو... | نظرهای شما [ نظر]

    برادر ! شیر آب رو ببند !

    پنج شنبه 87 مرداد 10 ساعت 1:59 صبح

    بسم رب المهدی (عج)

    می دونی گریه چیه ؟
    گریه یعنی اشکی که دیگه تو چشم جاش نشه .... یعنی قطره ی آبی که از ته دل میاد بیرون و اینقدر تو چشم جمع می شه که فکر سقوط به کله اش می زنه ! می پره پایین !
    یه چن وقتی میشه که دارم غنی سازی می کنم ! غنی سازی اشک ! همشون رو بستم تا نپرن ! اتفاقن همه قوانین و اعمال هم جوری تنظیم شده که چی ؟ که ((( هیچکی حق گیر دادن نداره ))) !
    اینجوریاست ! کمرم شیکست ولی زمین نخوردم ! مشکل همین بود ! و الا من گرگی ندیدم !

    - - - - - -

    زیر خط : ندارد !
    پی نوشت : دارد !
    پی نوشت : نامردی شد ! خیلی بد هم نامردی شد !
    پی نوشت : دنبال یکی می گردم که باهاش به کمال برسم ! نه به جمال !
    پی نوشت : پنجمین برگ دفترم آخرین برگه ی دفترمه ! خدافظ !

    همین
    والسلام !
    یا زهرا(س)



  • کلمات کلیدی : افکار نوشته ...
  • به دست : پابرهنه ی دانشجو... | نظرهای شما [ نظر]

    دوست نوشت ...+ !

    دوشنبه 87 اردیبهشت 16 ساعت 4:12 عصر

    بسم رب المهدی (عج)

    مانند داوران رشته های رزمی ( تا دعوا نشود ) ...
    ایستادم بینشان و بعد از چند (( لحظه )) سوت آغاز نبرد را زدم ! می دانی چه نبردی ...

    نبرد رفاقت ...

    ولی من نه داوری بلدم نه دوست دارم بینشان داوری کنم ...
    ناسلامتی من خودم مرد نبرد بودم ...

     - - - - - - - - - - - - - - - -
    ز.خ : بزودی در همین جا (( برایت )) نامه ای مینویسم ... تا تمام مطلب های گذشته ام را نقض کنم !! می دانی چرا ... ؟

    همین
    والسلام !
    یا زهرا (س)



  • کلمات کلیدی : افکار نوشته ...
  • به دست : پابرهنه ی دانشجو... | نظرهای شما [ نظر]

    سرزنش + 1

    شنبه 87 اردیبهشت 14 ساعت 9:13 عصر

    بسم رب المهدی (عج)

    صلی الله علیک یا ابا عبد الله ...

    بعد از نماز رو به قبله می ایستادم و با بردن نامش لرزه به اندامم می انداختم تا شاید فرجی شود ...
    ...
    بعد از نماز رو به قبله می ایستم و و با تمام (( منت )) جمله ای بلغور می کنم و می روم ...

    .

    .

    .

    یا زهرا (س)

     



  • کلمات کلیدی : افکار نوشته ...
  • به دست : پابرهنه ی دانشجو... | نظرهای شما [ نظر]

    نامه ای به مسیح (ع)

    یکشنبه 87 اردیبهشت 1 ساعت 9:44 عصر

    بسم رب المهدی (عج)

    امروز اومدم عین یه بچه آدم یه مطلبی بذارم که همه بفهمن من چی می گم . از اون مهمتر اینکه حداقل خودم هم بفهمم چی می نویسم . به شما هم پیشنهاد می کنم دست از اراجیف نویسی بردارید و یه چی بنویسید که حداقل خودتون بفهمید چی می گید ...

    ...

    شاکی بودم از اینکه چرا امسال نرفتم امام رضا (ع) . با اسم جنوب آروم گرفتم  . رفتم جنوب خوبه اگه این گزارش سفرم رو بخونید ...
    دو کوهه : تو دوکوهه منهای گردان تخریب و کتابخونه اش همش به لودگی گذشت . اون از شب تا صبح خوابیدن روی تانک و اون یکی هم سیگارت پرت کردن و سر و صدای الکی و هرزگی !!!
    شلمچه : با بچه ها نشستیم و به همدیگه سنگ پرت می کردیم و می خندیدیم . آخه از جنوب رفتن فقط برام فاخلع نعلیک ( پا برهنه باش )  تعریف شده بود .
    اروند کنار : کل وقت رو داشتیم با ملوان کشتی سرو کله می زدیم که مارو سوار کنه و یه دوری بزنیم و حال کنیم ...
    هویزه : رفتیم سراغ 4 تا ستون مسجد هویزه و من از این ور و رفیقم هم از اون ور ستون ها با هم حرف می زدیم . تف تو ذات ریا چند تا کار دیگه هم کردیم که بماند ....
    عملیات رمضان : بحث این منطقه غربت زده به بقیه جاها جداست . حداقل مفیدی که داشت این بود که الان اگه بگن بقیع غریبه خیلی خوب درک می کنم ....
    فکه : روز آخر بود . آخرین منطقه بازدیدی . اوصولن همه تو این شرایط خودشونو می کشن . ولی ما با جمیع اراذل داشتیم رو اون رمل های نرم که به خون شهدا آغشته بود کشتی می گرفتیم و ....
    موقعیت شهید علی محمود وند : اگه بشه عکسش رو هم می ذارم ، یه جایی بود که توش شهدای تازه تفحص شده رو گذاشته بودن . همه حالشون گرفته بود خلاصه حال کردن . و من هم مبهوت اشک چشم های دیگران بودم و در آن ها التماس قطره ای اشک می کردم  ... ولی کاش جای التماس حداقل حواسمو به اون زیارت عاشورا جلب می کردم ....
    طلائیه : خداوکیلی نامردیه بگم کاری نکردم . نقطه ی مفید این منطقه فقط این بود که یه ذره خاک ور دارم که باهاش مهر درست کنم بدم به اونایی نیومدن ( که مهر هایی که درست کردم هم شیکست .... عجب !!!! )
    وقتی برگشتم به لحظه لحظه های اون مناطق حسرت می خوردم . به فکه ، به چزابه ، به کارون ، به شلمچه ، به .... می دونی چرا ؟ چون درک رو تو اشک می دیدم نه درک . یعنی که حالم گرفته بود چون اشک نریختم نه اینکه نفهمیدم . الان که فکر می کنم می بینم تو طلائیه اون راویه با صفا تو محل قطع شدن دست شهید حسین خرازی یه چیز توپ گفت .... : (( می دونی فرق ما با شهدا چیه ؟؟؟ رفقا ! شهدا حواسشون جمع بود ... بیاید ما هم حواسمون رو جمع کنیم ... )) دیدم نه ... آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم ....

    ...

    نامه ای به مسیح (ع) :

    بسم رب المسیح (ع)

    تو این چند وقت خیلی مطلب ها اومد به ذهنم تا بهت بگم ولی فقط همین یه جمله خوردم کرد ...
    ای مسیح (ع) عزیز ! دستت درد نکنه تو این اوضاع بی معرفتیه ما حداقل تو آقا رو تنها نذاشتی ....
    ای مسیح (ع) عزیز ! دستت درد نکنه که جمعیت مسلمونهای جهان بیشتر از کاتولیک ها شد و نشون دادی یار آقایی ....
    ای مسیح (ع) عزیز ! ما را به خاطر این حق الناس ببخش ...
    همین ....

    - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

    من کسی رو ندارم که ازش دعوت کنم نامه ای به مسیح بنویسه خودتون بنویسید

    اللهم عجل لولیک الفرج ....



  • کلمات کلیدی : افکار نوشته ...
  • به دست : پابرهنه ی دانشجو... | نظرهای شما [ نظر]

       1   2   3   4   5   >>   >

    کل یادداشت های این وبلاگ

    زندگی با چشمان بسته !
    پراکنده های ذهنی قبل از زیارت!
    نامرتب هایی برای نوشته شدن ...
    [عناوین آرشیوشده]